میدانم که هستم! |
حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کس به اندازه حرفهایی ست که برای نگفتن دارد
|
|
درباره وبلاگ
![]() اينجا شروع يك قصه بلند است
جايي غريب ميان ماندن و سرودن يا رفتن و درماندن امتداد غريبانگي يك بال و يك خيال جايي كه واژه را تنها يك چيز معنا كرده است پژواك صداي سنگين سكوت و بي صدايي غريب فرياد ميان لالايي قدمهاي عاشقت ... سلام خوشتیپ!من سارا هستم متولد 0131 هستم وقتی 4 سالم بود بچه بودم و ورزش مورد علاقم قایم باشکه حدود 3 سالی تلاش کردم که از 16سالگی برسم به 19 سالگی ولی حالا که فکرشو میکنم میبینم 20 سالمه و از وقتی که یادم میاد هیچی یادم نمونده...لطفا فقط جوش نیارین که واسه پوستتون خوب نیست!!! منوی اصلی
آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM |
اینجا هم کسی منتظرم نیست، سارا دیگه تموم شد
سلام حرف زیاد دارمو وقت کم، پس یه راست میرم سر اصل مطلب: اول اول اولش که... چی رو تبریک میگین؟؟؟ این کامنتا چیه گذاشتین؟؟؟ چرا فکر می کنین بزرگترین انتخاب زندگی یه آدم لزوما باید انتخاب همسر باشه؟؟؟ اونم کی؟ من!!! منی که از هر چی "مثلا" مرده(هه هه هه) حالم به هم می خوره، از این خبرا نیست جیگملای من (اصلا کی میاد منو بگیره؟؟؟) این روزا زیاد حال و روزم خوش نیست، بخدا همه سعیمو میکنم که نشون ندم ولی... همه میفهمن!!! همین سه شنبه بعد از کلی با فاطوش زدیم بیرون(آخه تولد آقا سعید بود، رفتیم واسش کادو بگیریم {راستی تولدتون مبارک آقا سعید، ایشالا سال دیگه تولدتونو با فاطوشی من تو کانادا جشن بگیرین، بدون حضور اون هدیه فوضوووووول} این فاطوشم با اون مغز معیوبش فهمید در حال موتم...دختره الاغ بجای اینکه بحثو عوض کنه از اون حال و هوا بیام بیرون چند بار وسط خیابون اشکمو در آورد، همین که یادم میره چه مرگمه یاد آوری می کنه ، بعدشم میگه خوب مگه میشه یادت رفته باشه تو داری تظاهر میکنی!!! خلاصه کلام اینکه... بابا این حرفا رو بی خیال، نه شما حال خوندنشو دارین نه من حوصله نوشتنشو... حرفم اینه: هر چیزی تو این دنیا یه عمری داره، شاید... مثل عشق، مثل گل، مثل من، مثل تو، مثل خونه، آره خونه، چه مجازی و چه واقعی بالاخره یه عمری داره، مثل من که یه عمری دارمو دیر یا زود باید برم، مثل وجود سارا که دیگه به انتهاش رسیده، مثل اون شاخه گل رزی که روز اولمون خریدمش و گذاشتم خشک شه که اگه یه روز دیدمش بهش بدم و الان دیگه کم کم داره پودر می شه... مثل اون شاخه گل سرخی که وقتی حس کردم "این دیگه عشقه" خریدمشو گذاشتم پیش گل رز... مثل هر چیز دیگه ای که فکرشو بکنین... می خوام از این خونه برم ولی به دلم قسم نمیتونم حذفش کنم، الان دو ماهه که هر روز میام که حذفش کنم، ولی چه کنم که نمیتونم... دیواراشو نمیریزم ولی دارم می رم، اصلا دیگه نه وقت اومدن دارم نه حس و حالشو، باید توی دنیای واقعی زندگی کنم، با آدمای واقعی، با دوستا و آشناهایی که اگر چه هیچ وقت از دلم باهاشون حرف نزدم ولی... حد اقل هستن، حداقل هستن که اگه لازم شد بشه زد تو دهنشون، اگه یه روزی فهمیدم همه موجودیتمو به بازی گرفتن لااقل میتونم خودمو خالی کنم... دیگه دارم چرت و پرت میگم... یه جمله ای هست که توی همه عمرم فقط به یه نفر گفتم ( حالا بگذریم که لیاقتشو داشت یا نه، کاش می تونستم بگم که: نه! نداشت!) از اول این آپ تا حالا دارم دل دل میکنم که به شماها هم بگم ولی... نمیتونم... به خدا می سپارمتون گلای قشنگم، و برای آخرین بار: همیشه خوشبخت باشید و سر بلند یکی که اصلا اصلا اصلا شلوغ نیست!!! |+| خسته ام...
سلام واسه آپ امروزم یه مطلب حاضر کرده بودم که... دلم نمیاد امروز و الان بزارمش. نمیدونم چرا امروز اینقدر دلم هوای بچگی هامو کرده... اون موقع که وقتی اسممو بدون پس وند و پیش وند صدا میکردن به تیریش قبام بر نمیخورد ، اون موقع ها که همه راننده تاکسی ها و مغازه دارا عموم بودن، همون موقع ها که بزرگترین دلتنگیم این بود که چرا خورشید(عروسکم) منو شریک غماش نمی دونه و باهام حرف نمیزنه... آخه میدونین؟؟؟ چشاش خیلی غمگین بودن...همش فکر میکردم از اینکه مال منه راضی نیست و این بزرگترین غمی بود که تو دلم حس می کردم. روزی که خریدمش هم فکر میکردم از اینکه اون جاست ناراحته، واسه همین لج گرفتم که الا و بلا من اینو میخوام... هر چی بابا و مامانم میگفتن "این دیگه قدیمی شده" به گوش دلم نمیرفت که نمیرفت... اون وخ هر شب قبل خواب آرزو میکردم صبح که شد خورشید بره همون جایی که دوس داره و جاش همون عروسکی باشه که اون روز اگه اجازه داشتم 2 تا عروسک ور دارم حتما اونو ور می داشتم... صبح که می شد خورشید رو بغل میکردم و با هم گریه میکردیم.... شما نمیدونین چرا باهام حرف نمیزد؟؟؟ چرا باهام قهر بود؟؟؟ آره می گفتم...دلم هوای اون روزایی رو کرده که با امین و صادق و صابر و رسول و سینا و بقیه برو بچه ها یه ریز فوتبال بازی میکردیم(چقدر واسه اینکه همبازی پسرا بودم و بازی های خشن میکردم، "اونم کجا؟؟؟ تو کوچه" دعوام کردن) هفت سنگ... واااااای ... وای که چقدر از هفت سنگ بدم میومد... ولی واسه اینکه از صادق کم نیارم بازی می کردم... آخه اون موقع ها همش با هم دعوا داشتیم، خدا بیامرزدش... 2 سالی میشه که... حالا که فکرشو میکنم پشیمونم از اینکه دوچرخه مو بهش نمیدادم... خوب اونم حرسمو در می آورد دیگه... حوصله نوشتن ندارم...جونشم ندارم... خیلی خسته ام ... ببخشید! پ.ن: این روزا باید بزرگ ترین انتخاب زندگیمو بکنم... 2 تا تصمیم مهم... خیلی به دعاهاتون نیاز دارم پ.ن:راستی غریبه... ازم به دل نگیر... مجبورم... میخوام ادامه بدم، قدرتمند تر از همیشه، دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم، آخه همه اعتمادی که تو وجودم بود همراه عشقم خاک کردم.میخوام مثل اون موقع ها بشم، یخی و سنگ دل، می خوام بازم فریاد بزنم هیچ کس لایق اعتماد من نیست... هیچ کس پ.ن: شرمنده اگه وقت نمیکنم بهتون سر بزنم... این روزا سرم خیلی شلوغه... تو این گیری ویری موندم تو 2 راهی... همیشه بین عقل و دل میمونم... همیشه... همیشه هم میبازم،آخه دلم از عقلم قوی تره... پ.ن: بار خدایا آسمان دلم را آبی کن تا عشق بازی با خورشید را تجربه کند... دیر زمانیست بال هایم پرواز را از یاد برده اند... |+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه 13 آبان1386 | موضوع: عارضم که....
مجددا سامن الیــــــــــــک ! احوالات شطوره؟ عارضم به خدمت انور مثالتون که.... خیلی دمتون گرم بابت هم فکریایی که در مورد تولد ننه محترمه به عمل آوردین و خلاصه خیلی دستتون مرسی. واسه ننه م جشن گرفتم همچین باقلوا... فقط یه خروس بی محل حالمو گرفت شدید... خدمدتون عارضم که... آقا کله سحر از خواب پاشدم که برم دنبال کارا... یه زنگ زدم به mamas که باهام بیاد...(ساعت 7.5 جلوی در خونمون بود) راه افتادیم دنبال کادو و هر چی دیگه که لازم باشه، از اونجایی که من خودم حالم از طلا به هم میخوره و اصلا دوست ندارم و خیلی سخت انتخاب میکنم کلی به mamas التماس کردم که واسم انتخاب کنه، یه زنجیر و پلاک ورداشت و رفتیم دنبال سفارش کیک و از این جور مسخره بازی ها... خلاصه تا ظهر تو خیابون دور خودمون میچرخیدیم! داشتیم ناهار کوفت میکردیم که یه دفعه یادم افتاد که : ای واااااااااااااااااااااای، با همسایمون هماهنگ نکردم، الان حتما رفته پیش مامان و همه کاسه کوزه هامو ریخته به هم... « یکی نیست بهش بگه آخه به تو چه... همیشه همه برنامه های منو خراب میکنه. خوب بشین سر خونه زندگیت دیگه... نشد یه سال این یادش بره...من بدبخت هر سال واسه اینکه از اون زودتر به مامانم تبریک بگم ساعتمو رو 3 تا 5 صبح تنظیم میکنم و بین اون ساعت میرم بیدارش میکنم و بهش تبریک میگم!!!!!» بدو بدو رفتیم خونه... فکر میکنین چی دیدیم؟؟؟ زنیکه بیکار بی بار هلک هلک از سر صبح اومده بست اونجا نشسته(این یعنی اینکه تا حالا حتما گند زده به جشن و همه چی) قیافشو که دیدم انگار هووم جلوم نشسته... دیگه خودتون نگاهمو تصور کنین(من وقتی از یکی بدم بیاد اصلا نمیتونم تظاهر کنم که حد اقل «من از تو بدم نمیاد» وقتی دلم میگیره، میشکنه و یا ناراحت میشم هم همین طور. طرف چشامو که ببینه خودش میفهمه باید هر چه زودتر شرشو از اون مکان کم کنه) این خانومه هم پاورچین پاورچین رفت خونشون قیافه منم مث آدمای روانی... راه میرم و غر میزنم و به زمین و زمان فحش میدم. مامان و mamas هم که نشستن و نگام میکنن و بهم میخندن. صدام همون جوری داشت میرفت بالا، ننههِ دید تمومش نمیکنم، گفت اااا بسه دیگه... بگیر یه گوشه بشین، سرمون گیج رفت... Mamas رفت چایی درست کرد و آورد، منم یه کم آرووم شدم. اون خانومه زنگ زد، میگه:"آخی... برنامه هاتو به هم ریختم نه؟؟؟ خوب چرا با من هماهنگ نکردی؟؟؟ " منم ازش معذرت خواستم و قطع کردم. دیگه حال نداشتم برم بیرون... زنگ زدم اداره، محمد نبود، یادم افتاد میخواست بره فومن،دادگاه دوستش. گوشیش رو گرفتم... گفتم برگشتنی بره کیک رو بگیره بیاره. دلم گرفته بود ، mamas زنگ زد به پریا (دختر خالم) که بیاد پیشم، اونم نتونست نیشمو وا کنه... (ولی چند تا فحش جدید یاد گرفته بود تو این چند روزی که ندیده بودمش، اونا رو بهم آموزش داد) خلاصه عزا گرفته بودم تا اینکه محمد اومد، کیک رو گذاشته بود خونه همون همسایمون، اونکه اومد دیگه نمیشد مقاومت کرد، نیشم وا شد تا بناگوش، اینقدر خندوندمون که دل درد گرفته بودیم... تا شب نشستیم و گفتیم و خندیدیم... اونی که من میخواستم و برنامشو ریخته بودم نشد ولی یه خاطره قشنگ شد واسه هممون، دیگه مهمونا رو دعوت نکردم ولی همین که چشای غمگین مامانم حالا رنگ شادی به خودش گرفته واسم یه دنیا می ارزه... بعد از فوت مادر بزرگم خیلی کم خندیده، خیلی... ولی حالا یه کم شاداب تر شده پ.ن:این مامان من خداییش خیلی عجیب غریبه ها... از عمه م هم بیشتر گریه میکنه... این عمه من مثه کمپوت گیلاس میمونه... هیچ خاصیتی نداره بازم پ.ن: میخواستم ماجرای دادگاه رفتن داداشم اینا رو واستون تعریف کنم ولی خوب شرمنده،چون وقت ندارم، آخه میدونیــــــــــــــن ... الان حدود 1 سالی هست که خيلي خسته ام و اين هفته آخر هم که ديگه دارم از پا مي افتم. چرا ؟ هميشه فکر مي کردم کمي تنبل ام اما حالا دقيقا حساب کردم و متوجه شدم که خيلي کار مي کنم. ببينيد ما توي ايران 72 ميليون جمعيت داريم که......: 13 ميليون اونا بازنشسته هستن پس مي مونه 59 ميليون نفر ، از اين تعداد، 24 ميليون دانش آموز و دانشجو هستند پس براي انجام کارها فقط 35 ميليون نفر باقي مي مونند ، توي کشور 10 ميليون نفر هم توي ادارات دولتي شاغل هستند که خب عملا کاري انجام نمي دن، پس براي پيش بردن کارها تنها 25 ميليون نفر باقي مي مونند، از اين 25 ميليون نفر هم تقريبا 4 ميليون نفر آخوند و ملا و سانسورچي اينترنت و نماينده مجلس هستند پس فقط 21 ميليون باقي مي مونن تقريبا 17 ميليون آدم جوياي کار داريم پس کل کارهاي مملکت رو 4 ميليون نفر دارن انجام مي دن .اما حدود 2 ميليون نفر هم نيروهاي مسلح داريم و اين يعني فقط 2 ميليون نفر نيروي کار باقي مي مونن. از بين اين دو ميليون نفر، 646.900 عضو پليس و وزارت اطلاعات هستند پس کلا مي مونيم 1.353.100. حالا اين وسط 649.876 نفر بيمار داريم که قدرت کار ندارند پس بار کارهاي کشور افتاده روي دوش 806.200 نفر از جمعيت. فراموش کردم بگم که ما حدود 806.186 نفر هم ممنوع القلم، ممنوع التصوير، ممنوع الصدا و ديگر انواع زنداني داريم پس کل کارهاي کشور افتاده روي دوش 14 نفر! از اين چهار ده نفر 12 تاشون عضو شوراي نگهبان هستند پس متوجه مي شيم که کل کارهاي کشور افتاده روي دوش دو نفر: من و تو !تو هم که داري اينو مي خوني پس این وسط کل کارهاي کشورمی افته روي دوش من....!!!!حالا خودتون قضاوت کنید با این همه کار نباید خسته باشم ؟من که دیدم این همه کار می کنم و در واقع مملکتو دارم می چرخونم گفتم یه چیزی براتون بگم که کف کنید ولی خوب وقت ندارم تا یکشنبه بعد ... زت زیاد
|+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه 6 آبان1386 | موضوع: زنده باد خودم...
سلام ببخشید...بازم یه نمه حال ندار بودم ...اینه که دیر شد. همش هم که مهموون داریم، البته تولد مامانم هم در راهه، منم که این روزا حسابی قدرشو میدونم، آخه میدونم بی مامانی چقـــــــــــــــــــــــــدر سخته، یه نمه به فکر اونم، دلم می خواد حسابی قافلگیرش کنم... آخه این آقایون که عمرا یادشون بمونه... یه امسالو به بابام نگفتم خودش اصلا حواسش نبود... رفتم سراغ آقای برادر، اونکه دنیا رو آّب ببره اونو خوااااااااااب میبره. میگم: محمد واسه مامان چی خریدی؟؟؟ بچه م خمااااره... میگه مگه قرار بود چی بگیرم؟؟؟ واسه تولدشو میگم - تولد کی؟ مامان دیگه شاسکول... _ خوب مامان چی؟ مثل آدم حرف بزن ببینم چی میگی دیگه... همین جوری نیگاش میکنم ببینم از رو میره ؟؟؟... و از اونجایی که داداشمو خوووووب میشناسم، میدونم که نه بابا... این از رو نمیره...پا شدم برم فکر کنم ببینم تنهایی چه غلطی میتونم بکنم که میگه: خوب چرا قهر میکنی؟؟؟ منظورم این بود که درست حرفتو بیان کن که منم بفهمم میگم اگه تو قرار بوود بفهمی داداش من نمیشدی و دوباره راه می افتم... میگه حالا این بحثها رو بی خیال... برو چند تا بسته از اون چیپساتو رو کن بیشینیم بخوریم... با حرس میگم چیپس ندارم با تعجب (انگاری داره به یه موجوود عجیب الخلقه نیگا میکنه..) میگه خوب بستنی بیار با همون حالت میگم ندارم... و میرم تو اتاقم... دنبالم میاد و میگه خوب میگفتی... میخوای بری تولد کی؟؟؟ تو اون لحظه فقط به خودم لعنت فرستادم که مجبورش کردم موهاشو کوتاه کنه.... همین جوری دارم نیگاش میکنم... سینشو صاف میکنه... (پیش خودم میگم حالا دیگه حتما میخواد جدی بشه داشتم به خودم قول میدادم که نزنم تو ذوقش) میگه: حالا جدی نه چیپس داری نه بستنی؟؟؟... پاستیل چی؟؟؟ اذیت نکن دیگه... بده... ... ... ... ... ... بعد از این نقطه ها... میگم بیا بشین اینجا... ذوق میزنه... میشینه... میگم ببین عزیزم پس فردا تولد مادرمونه، متوجه ای؟؟؟ مادرمون یعنی مادر من و تو... نیگام میکنه... بعد یه جووورایی حق به جانب میگه خوب معلومه که فهمیدم خنگ که نیستم. ( خوب من هنوزم نفهمیدم تعریفش از خنگ چیه ولی از این که نصف قضیه حل شد خوشحالم) ادامه میدم: حالا برنامه تو چیه؟ تیریپ متفکرانه میگیره به خودش... یه نمه به درو دیوار ذل میزنه(مثلا داره فکر میکنه) بعد یهو میگه: منظورت واسه پس فرداست دیگه.. درست فهمیدم؟ بعد یه کم دیگه به سبک خودش فکر میکنه و میگه: خوب منکه نیستم... میگم میشه بفرمایید کدووم گوری هستید؟؟؟ خیلی ریلکس میگه: تو چرا اینقدر عصبی هستی؟ طوری شده؟؟؟ اگه مشکل خاصی هست میتونی با من مطرحش کنی... دوباره سوالمو تکرار میکنم...( حتما میتونید حالت صورتمو تصور کنید) میگه خوب دوستمو با دوست دخترش گرفتن پس فردا دادگاه دارن... میگم خوب به تو چه؟ میگه خوب بهشون گفتن با بزرگترتون بیاین... گریه م گرفته... همه چی رو به مسخره میگیره... یه وقتایی خووبه ولی نه توو این موقعیت، به خصوص که میدوونه این رووزا زیاد عصبی میشم... انگاری فهمید، یه کم خودشو جمع و جوور کرد...: به خدا راست میگم... قراره من و سینا و آرمان بریم... اصلا میخوای تو هم بیا... ها؟؟؟ یه هوایی هم میخوری... واست خووبه... میای؟؟؟ ... _ خوب چرا این جوری نیگا میکنی؟؟؟ بعدشم از اتاق میزنه بیروون و یه راست میره پیش ننه ش شکایت... هنوزم مووندم چیکار کنم واسه مامان... چقدر تنهایی سخته... کاش یه داداش بزرگتر داشتم... کاش حد اقل یه دوست خووب داشتم... کاش یکی بود که همیشه بشه روش حساب کرد... کاش همه منو فقط موقع مشکلاتشون نمی خواستن... پ.ن1:دوست عزیزم، دلسوخته... واقعا خوشحال شدم که نظرتونو گفتید... این برای من خیلی با ارزشه... چون به این معنیه که با توجه مطالب رو خوندید... ولی... من تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت ننویسم... هیچ وقت... مگر در شرایط خیــــــــــــــلی بد... قسم خوردم که دیگه هیچ وقت ننویسم... اگر هم نوشتم دیگه از دلم و با دلم ننویسم... از وقتی که یادم میاد مینوشتم، اون اول اولا فقط طنز، بعد کم کم شروع کردم به ثبت دل نوشته هام ، خودم نثر سبک و ساده و نزدیک به گفتاری رو میپسندم (همین طوری که الان مینویسم، سبک و دلنشین) ولی معمولا نثر های طنز و نثر های سنگین تر بیشتر مورد قبول دوستان واقع میشد، در هر صورت دیگه از من دل نوشته نمی بینید... پ.ن2 : امروز میخواستم اسم وبلاگمو عوض کنم ولی... دلم نیومد...نظر شما چیه؟؟؟ یه مدتی بوود که تو فکر بوودم از کلبه آبیم مهاجرت کنم، ولی دلم راضی نشد، این یه ساله شصتاد تا وبلاگ ساختم با شصتاد تا شخصیت، ساختنشون خیلی ساده ست، ولی وقتی میخوای دیواراشو بریزی خیلی وحشتناکه... به قول یه عزیز: انگار بچه ات تو خونست و تو داری خونه رو خراب میکنی... من هیچ وقت مادر خوبی نبودم و نمیشم... هیچ وقت... پ.ن3 : کی گفته من غمگینم؟؟؟ چرا همه میخوان منو آدم کنن؟؟؟ خوب تا چند شب پیش آره... یه جورایی خودمو ته خط میدیدم... ولی چند شب پیش یه اتفاقی افتاد که... یعنی اون اتفاق تا نصفه افتاد... اگه کامل می افتاد که دیگه رسما فکم پیاده میشد و به معنای تام نابووووود میشدم.... ولی وقتی به خیر گذشت دیدم که اوضاع تا چه حد ممکن بوود بدتر هم باشه و من الان چقدر خوشبختم... حالا پیرو همین پ.ن برین تووو ادامه مطلب تا ببینین سارا داره آدم میشه... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سارا در سه شنبه 1 آبان1386 | موضوع: هر زنی زیباست...
پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه میکنی؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمیدانم عزیزم، نمیدانم!!! پسرک نزد پدرش رفت و گفت: بابا، چرا مامان همیشه گریه میکند؟ او چه می خواهد؟ تنها دلیلی که به ذهن پدرش میرسید این بود: همه زنها گریه میکنند، بی هیچ دلیلی!!! پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند متعجب بود. یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت میکند، از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه میکنند؟ خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام، به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند، به بدنش تحملی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند، به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد، به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند، به او قلبی داده ام که همسرش را دوست بدارد، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد. این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هر گاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند. زیبایی یک زن در لباسش ، موها، یا اندامش نیست. زیبایی زن را باید در چشمانش جستو جو کرد، زیرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست...
پ . ن : سلام ببخشید یه مدتی نبودم... رفته بودم مامان بزرگمو بدرقه کنم... آخه داشت میرفت پیش خدا... رفتم شاید سلام منم بهش برسونه... شاید بهش بگه دلم چقدر تنگه واسش... |+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه 22 مهر1386 | موضوع: جاده خوشبختی در دست تعمیره، دور بزنید این اسمش تقدیره...
دلم گرفته و این هیچ بهونه ای نمی خواد، دلیلم نمی خواد، یا لااقل من دلیل نمیخوام... این روزا دلم عجیب هوای دریا داره، هوای لب ساحل قدم زدن و زل زدن به غروب و آرووم اشک ریختن، همیشه غروبای دریا رو دوست داشتم، آخه اون موقع دریا یه ابهت خاص داره، فقط اون موقع ست که میتونی آرووم و بی دغدغه اشک بریزی و مطمئن باشی کسی اشکاتو نمیبینه، یعنی در واقع اصلا کسی چشماتو نمیبینه، اونجا فقط خداست که از روبرو نیگات میکنه!!! ابهت و زیبایی دریا باعث میشه کسی به خودش اجازه نده مزاحم تنهاییت بشه، شایدم واسه همینه که سرخی غروب یه حس خاص بهم می ده، یه آرامش خاص... میرم و پای سجاده میشینم، دلم عجیب گرفته، یه بغض کهنه چند روزه تو گلوم گیر کرده و انگار قصد نداره شرشو بکنه، تو همه این روزا داشت عذابم میداد، داشت خفه م میکرد، وای که چه آزار دهنده ست، اینکه بهش سجده کنی و بباری و بباری ولی ته دلت هیچی نباشه که ازش بخوای... انگاری یکی تو اتاقه، سرمو بلند میکنم، مادر روبروم نشسته و باهام اشک میریزه، لااقل هنوز با اشکام اشکاش در میاد، هنوز دوسم داره اگه دیگه قبولم نداره، دلم می خواد بغلش کنم و بهش بگم گریه نکن، بهش بگم آخرش یه روز اشکات منو میکشه، بهش بگم درسته که حماقت کردم، درسته که فقط به فکر خودم بودم، ولی خوب دارم بزرگ میشم... ولی نمیدونم چرا این غرور لعنتیم که جلوی هر کس و ناکسی خوردش کردم جلومو میگیره، شاید میترسه مامان هم بخواد لهش کنه و بعد بزاره بره... کسی نمیدونه چرا این ماه رمضان تمووم نمیشه؟خیلی طولانی شده امسال، شایدم واسه این واسم طولانیه که اوضاع فیزیکیم به هم ریخته ست، از بعد ماه رمضون آدم میشم... قول میدم، خدا خودش بهم گفته... |+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه 8 مهر1386 | موضوع: آدمک
آدمـک آخــرِ دنيــاست، بخند... آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند... آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند... به سفارش مسعود عزیز که... همتون واسش دعا کنین، واسه خودش و دل پاک و مهربون و عاشقش... |+| قرار با خدا...
الو ... الو... سلام |+| نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه 4 مهر1386 | موضوع: خزان عمر...
عصرهای غروب آمیز پاییز را به نظاره بنشین و باهر فروریزش برگ درختی خدایت را بخواه که چنان کند که در پاییز عمرت بی خزان باشی...
|+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه 1 مهر1386 | موضوع: * به نام سکوت که بستر فریاد است *
فکر کنم آخر راهه؛ با تو موندن اشتباهه دارم از نفس ميافتم؛ مگه عاشقي گناهه؟ ديگه از تو نمي خونم اي قشنگ ترين گناهم ديگه با تو نمي مونم اي تموم اشتباهم گرچه دل بريدن از تو واسه من خود شکسته مي دونم که خوب مي دوني که دلم؛ دل به تو بسته حالا دنبال يه بيتم؛ برسونه نفرتم رو دنبال چيزي که باشه؛ تنها راه دوري از تو منم و يه جاده تا صبح؛ منم و راهي به فردا حالا که از تو بريدم تو مي موني تک و تنها(؟؟؟) بخدا آخر راهه؛ از تو خوندن يه گناهه خود اين شعري که مي گم بد تر از هر اشتباهه آره بي معرفتم من؛ اين ديگه عجب نداره ياد گرفتم از تو اين رو؛ هرچي گفتي بگم آره! آخ فقط خدا مي دونه که چقدر ازت بيزارم چرا باز با تو بمونم وقتي که دوست ندارم؟ زندگيمو پاي عشقت دادم و هستيمو باختم توي هر غم يا تو غصه با دل سنگ تو ساختم ديگه هيچ راهي واست نيست؛ برو چون تورو شناختم نمي خوام حتي يه بارم فکر کني دل به تو باختم تو وجودم نفرت از تو؛ يکمي هم بي قرارم گرچه شايد اين دروغه ولي من دوست ندارم خاطراتت از تو باقي, عشق تو نرفته از ياد هميشه توي يه فکرم "روزگاره رفته بر باد" ديگه از تو نمي خونم اي قشنگ ترين گناهم دارم از تو دل مي بٌُرم؛ تو نگو در اشتباهم! |+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه 25 شهریور1386 | موضوع: |
|
|